نمیدونم شاید زندگی همون جوجه جغد شاخداری بود که وقتی بچه بودم از زیر زنبیل چای فرار کردو دیگه برنگشت.
+
بیست و یکم مهر 1387 سحر
|
من و تردید گذشتن از خطر
من و مرگ لحظه های بی ثمر...
+
بیست و دوم مرداد 1387 سحر
|
آدم-ماهی بودم
وقتی از دریا گرفتنم توی تور یه عروس دریایی هم بود
همه یادشون رفت من به آب و هوا به یک اندازه محتاجم
زیاد توی خشکی موندم
حالا نه آدمم نه ماهی
کجا برم؟
به خودم قول رفتن داده بودم
جایی برای رفتن دارم؟
برف می بارد
آسمان همرنگ خداحافظی است
جایی برای ماندن دارم؟
ابرها که بگذرند خواهم رفت
حتی اگر کلید را پیدا نکنی
خیال خام پلنگ من
به سوی ماه جهیدن بود
وماه را ز بلندایش
به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـدل مغرورم ـ
پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـماه بلند من ـ
ورای دست رسیدن بود..
حسین منزوی
+
یازدهم مرداد 1386 سحر
|
سلام پسر گلم امیدوارم حالت خوب باشه .من خوبم فقط دلم برات تنگ شده.مامان خیلی دلش
می خواد مشق نوشتن تورو ببینه.آقای معلم زحمت می کشه و این نامه رو برات می خونه اما
کم کم که با سواد شدی خودت باید نامه های مادر رو بخونی و برای مادر نامه بنویسی.
فراموش نکن که این یه رازه .درسهاتو خوب بخون و حرف بابارو گوش کن. اگر دوست داری جواب
نامه رو بگو تا آقای معلم بنویسه.هزار دفعه می بوسمت.دوستت دارم.
قربانت مامان
جواب:مامان سلام من هم دلم برات تنگ شده ۳تا جمعه دیگه می بینمت .دوستت دارم.
قربانت پسر
دیشب شام منطق خوردم با چاشنی فلسفه کمی هم شیر گاو حسن نوشیدم تاصبح خوابم نبرد نمیدانم از معده درد بود یا از جنون گاوی.لکنت فکر آزارم می دهد.
وقتی بیایی
میبوسمت
وآتش دوباره کشف می شود
+
سیزدهم مرداد 1385 سحر
|
غرق شده
روی سکوی سردخانه
دایره تشخیص هویت
ممکن نیست
این جنازه را بشناسید
زحمت نکشید
این قربانی بی هویت است
دست وپا که میزد
آسمان
مبهوت نگاهش می کرد
موهایش چکه نمی کند
غرق شده
امروز صبح
در اندوه خودش